![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
همه چی در هم
این وبلاگ مختص به موضوع خاصی نیست |+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 13:58
خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد
به عشق ایمان دارم حتی اگر ان را حس نکنم به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد... (دیوار نوشته ای مربوط به ویرانه های جنگ جهانی) ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 13:44
تبریک
عاشقان ماه میهمانی خداوند به آخر رسید امیدوارم در این ماه کمال استفاده از لحظه های سبز حضور در این میهمانی راکرده باشید
عید سعید فطر بر تمامی میهمانان الهی وتمامی مسلمانان جهان مبارک باد |+| نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 ساعت 13:30
یه کم قدیمی ولی با ارزش
پدیده عجیب در قزوین!
در يک پديده نادر در شهر قزوين، مرغي هم قدقد مي کند وهم قوقولي قو قو. به گزارش «جهان» حسن بيگي صاحب اين مرغ می گوید: 9 سال پيش اين مرغ را زماني که جوجه بوده خريده وتا پارسال هم از اين مرغ 85 جوجه گرفته ولي الان نزديک به يکساله که ديگه تخم نمي گذارد و دو سالي هم هست که صداي خروس درمي آورد و صبح ها موقع نماز و طلوع آفتاب آواز می خواند. صاحب اين مرغ به واحد مرکزی خبر گفته است: متوسط عمر مرغ ها 7 سال است ولي اين مرغ 9 سال و 3 ماه سن دارد وبعد از 7 سالگي روي پاهاش چنگک درآوده وپرهاي سينه اش هم سفيد شده است. |+| نوشته شده توسط رضا در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 21:53
جای خدا بودن
">
شبی در حال مستی تكیه بر جای خدا كردم در آن یك شب خدایی من عجایب كارها كردم جهان را روی هم كوبیدم از نو ساختم گیتی ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم كشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را سخن واضح تر و بهتر بگویم كودتا كردم خدا را بنده خود كرده خود گشتم خدای او خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین هر آن چیزی كه از اول بود نابود و فنا كردم نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم كشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها كردم نمازو روزه را تعطیل كردم، كعبه را بستم وثاق بندگی را از ریاكاری جدا كردم امام و قطب و پیغمبر نكردم در جهان منصوب خدایی بر زمین و بر زمان بی كدخدا كردم نكردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا كردم شدم خود عهده دار پیشوایی در هم عالم به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا كردم بدون اسقف و پاپ و كشیش و مفتی اعظم خلایق را به امر حق شناسی آشنا كردم نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا كردم نمودم خلق را آسوده از شر ریاكاران به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا كردم ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ریا كردم به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر میان خلق آنان را پی خدمت رها كردم مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم هر آنكس را كه میدانستم از اول بود فاسد نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاك قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبیدم دگر قانون استثمار را زیر پا كردم رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا كردم نه یك بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم نه بر یك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم نكردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت گره از كارهای مردم غم دیده وا كردم به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون به الطاف خدایی درد مردم را دوا كردم جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض تمام بندگان خویش را از خود رضا كردم نگویندم كه تاریكی به كفشت هست از اول نكردم خلق شیطان را عجب كاری به جا كردم چو میدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم زمن سر زد هزاران كار دیگر تا سحر لیكن چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار خدایا در پناه می جسارت بر خدا كردم شدم بار دگر یك بنده درگاه او گفتم خداوندا نفهمیدم خطا كردم |+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 21:36
صبر
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم همان یك لحظه اول كه روی ظلم می دیدم از این مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یكدگر ویرانه می كردم عجب صبری خدا دارد ...!!!! ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 20:53
نامه ای برای خداوند
میخواستم یه کار تازه انجام بدم این بود که اومدم واین قسمت رو برای شما درست کردم لطفا حتما واسه خدا نامه بنویسید .
|+| نوشته شده توسط رضا در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 20:38
شعر روز
رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن ابتدای یک پریشانی است حرفش را مزن گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را مزن آرزو دارم که دیگر بر نگردم پیش تو راهمان با اینکه طولانی است حرفش را مزن دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی این شکستن نا مسلمانی است حرفش را مزن حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن |+| نوشته شده توسط رضا در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 23:55
عارفانه ها
|+| نوشته شده توسط رضا در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 23:51
|